تبلیغات
نقاش عشق
 
نقاش عشق
داستان های کوتاه کوتاه فوق العاده و عاشقانه
 
 

حتما بخونین اگه عجله هم دارین شاید مسیرتون رو عوض کرد

نظر بدین بگین من تو کدام دایره هستم

دوباره فکر کن


 

تنها با چشم دل است که می توان به درستی دید

 زیرا همیشه آن چیز که اصل است

 با چشم نادیدنی است

 

 

 

================

در تراس نشسته بودم ..گذشته ام را مرور می کردم و

 افرادی که در زندگی ام وجود دارند ..

و خیلی چیز ها برایم روشن شد

به آرامش عجیب دست یافتم آرامشی اعجاب انگیز

 

 

============================

نا امیدی .نکوهش و پیش داوری و ترس و شرمندگی را رها کردم

..از لابلای چرخه بی پایان کنجکاوی

 در باره ی این که دیگران درباره ی من چه فکر می کنند..

 

و چرا احساس من را درک نمی کردند ..

 

 

و برای این که چگونه می توانم خود واقعی ام را نشان بدهم

 ..راهی پیدا کردم راهی برای آزاد بودن از نگرانی هایم

===========================

 

 

لازم نبود انسانی دگر شوم

کافی بود پی ببرم که باید همان که هستم باشم

..و ..همان گونه بمانم

و بگذارم دیگران هم همان گونه که هستند باشند ..

 

============================

افلاطون گفته روح دایره است

من دایره های روحم را کشف کردم

5 دایره دور روحم کشیدم

 

 

 

و خودم را مرکز این دایره ها قرار دادم

مگر نمی خواستم خودم را کشف کنم؟؟؟

پس مرکز آن دایره ها خودم بودم

 

 

=========================

 

در دایره اول نام افردی را نوشتم که حال و هوای خوبی به من میدهند

 

 

و در دایره  پنجم  که دورترین دایره به مرکز بود

نام کسانی که

 از دنیای من فاصله دارند و بیش ترین کشمکش را با آن ها دارم

 

 

========================

همه ی ما دلمون می خواد

که احساسی خوب در مورد خودمون داشته باشیم

 و گاهی اوقات نداریم

گاهی حال و هوای ما در مورد خودمان به تاثیری که دیگران روی

 ما می گذارند بستگی دارد

اونا یی که در دایره آخر هستند سعی می کنند

 

اعتماد به نفس ما رو از بین ببرن

=========================

نمی توانی کسی رو مجبور کنی که دوستت داشته باشد

گاهی حضور در کنار افراد نا مناسب باعث می شود

 حتی در مقایسه با تنهایی خودت بیشتر احساس تنهایی کنی

در چنین وضعیتی تلاش برای ایجاد تغییر و تحول

ممکن است باعث  شود راهت را گم کنی

 یا شاید باعث شود وجودت که تو را  ((تو )) می کند از دست بدهی

 

 

 

======================

گاه سال ها طول می کشد تا یاد بگیری چگونه از خودت مراقبت کنی

به همین دلیل بسیار مهم است

 

 افرادی را در اطراف خودت داشته باشی که دوستت بدارند

 حتی گاهی بیش تر از آن چه که

 

 خودت میتوانی خودت را دوست داشته باشی

 

=========================






نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 15 اسفند 1389 :: توسط : احمد اسکندری

حکایت*
*
روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از
یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی
پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک
معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و
دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه
حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه
سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با
چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون
آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را
بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما
اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه* *
بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان
تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه
انداخت. ولی چیزی نگفت !

سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.* *

تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟ چه توصیه ای برای آن دختر
داشتید ؟

اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :

1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.* *

2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.

3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند
تا پدرش به زندان نیفتد.

لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر* *
منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را
نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.

به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!

و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :* *

دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت
و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش
لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های
دیگر غیر ممکن بود.

در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم
نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود
سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه
سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را
که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه
حیرت کرده است.

نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.

1ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.

2ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.* *

3ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه
باشد.*




نوع مطلب : داستان های فوق العاده، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 2 اسفند 1389 :: توسط : احمد اسکندری


فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت؛

فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛

فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه؛

فقر اینه که بچه ات تا حالا یک هتل ۵ ستاره رو تجربه نکرده باشه و تو هر سال محرم حسینیه راه بندازی؛

فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما ماجرای مبارزات بابک خرمدین رو ندونی؛

فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی؛

فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشونه، وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و بهش بگی خوششششگلهههه؛

فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛

فقر اینه که ۶ بار مکه رفته باشی و هنوز ونیز و برج ایفل رو ندیده باشی؛

فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه؛

فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمی خری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی گیر بیاری؛

فقر اینه که حاجی بازاری باشی و پولت از پارو بالا بره اما کفشهات واکس نداشته باشه و بوی عرق زیر بغلت حجره ات رو برداشته باشه؛

فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛

فقر اینه که ۱۵ میلیون پول مبلمان بدی اما غیر از ترکیه و دوبی هیچ کشور خارجی رو ندیده باشی؛

فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛

فقر اینه که به زنت بگی کار نکن ما که احتیاج مالی نداریم؛

فقر اینه که بری تو خیابون و شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛

فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری؛

فقر اینه که تولستوی و داستایوفسکی و احمد کسروی برات چیزی بیش از یک اسم نباشند اما تلویزیون خونه ات صبح تا شب روشن باشه؛

فقر اینه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی و  هابیهای تو چی هستند بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون؛

فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین بسوزانی؛

فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی؛

فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت(یخچال هایت) باشه؛




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 12 بهمن 1389 :: توسط : احمد اسکندری

سن 14 سالگی : تازه توی این سن، هر رو از بر تشخیص میدن . اول بدبختی
سن 15 سالگی : یاد می گیرن که توی خیابون به مردم نگاه کنن ... از قیافه خودشون بدشون می یاد
سن 16 سالگی : توی این سن اصولا راه نمیرن، تکنو می زنن ... حرف هم نمی زنن ، داد می زنن ... با راکت تنیس هم گیتار می زنن
سن 17 سالگی : یه کمی مثلا آدم میشن ... فقط شعرهاشون و بلند بلند می خونن ... یادش به خیر اون روزها که تکنو نبود راک ن رول می خوندن ..
سن 18 سالگی : هر کی رو می بینن تا پس فردا عاشقش میشن ... آخ آخ ...آهنگ های داریوش مثل چسب دو قلو بهشون می چسبه
سن 19 سالگی : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تیز میشن ... ابی گوش میدن
سن 20 سالگی : از همه شون رو دست می خورن ...ستار گوش میدن که نفهمن چی شده
سن 21 سالگی : زندگی رو چیزی غیر از این بچه بازیها می بینن ... مثلا عاقل می شن
سن 22 سالگی : نه می فهمن که زندگی همش عشقه ... دنبال یه آدم حسابی می گردن
سن 23 سالگی : یکی رو پیدا میکنن اما مرموز میشن ... دیدشون عوض می شه
سن 24 سالگی : نه... اون با یه نفر دیگه هم دوسته ...اصلا لیاقت عشق منو نداشت
سن 25 سالگی : عشق سیخی چند؟ ... طرف باید باباش پولدار باشه... حالا خوشگل هم باشه بد نیست ..
سن 26 سالگی : این یکی دیگه همونیه که همهء عمر می خواستم ... افتخار میدین غلامتون باشم ؟
سن 27 سالگی : آخیش
سن 28 سالگی : کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نمیومدم



نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 5 بهمن 1389 :: توسط : احمد اسکندری

 

خدای عزیز!

به جای اینکه بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدمای جدید بیافرینی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمی‌کنی؟
امی



خدای عزیز!

شاید هابیل و قابیل اگر هر کدام یک اتاق جداگانه داشتند همدیگر را نمی‌کشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده.
لاری



خدای عزیز!

اگر یکشنبه، مرا توی کلیسا تماشا کنی، کفش‌های جدیدم رو بهت نشون میدم.
میگی



خدای عزیز!

شرط می‌بندم خیلی برایت سخت است که همه آدم‌های روی زمین رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمی‌توانم همچین کاری کنم.
نان



خدای عزیز!

در مدرسه به ما گفته‌اند که تو چکار می‌کنی، اگر تو بری تعطیلات، چه کسی کارهایت را انجام می‌دهد؟
جین



خدای عزیز!

آیا تو واقعاً نامرئی هستی یا این فقط یک کلک است؟
لوسی



خدای عزیز!

این حقیقت داره اگر بابام از همان حرف‌های زشتی را که توی بازی بولینگ می‌زند، تو خانه هم استفاده کند،به بهشت نمی‌رود؟
آنیتا



خدای عزیز!

آیا تو واقعاً می‌خواستی زرافه اینطوری باشه یا اینکه این یک اتفاق بود؟
نورما



خدای عزیز!

چه کسی دور کشورها خط می‌کشد؟
جان



خدای عزیز!

من به عروسی رفتم و آن‌ها توی کلیسا همدیگر را بوسیدند. این از نظر تو اشکالی نداره؟
نیل



خدای عزیز!

آیا تو واقعاً منظورت این بوده که « نسبت به دیگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار می‌کنند؟ » اگر این طور باشد، من باید حساب برادرم را برسم.
دارلا



خدای عزیز!

بخاطر برادر کوچولویم از تو متشکرم، اما چیزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، یک توله سگ بود !!!!
جویس



خدای عزیز!

وقتی تمام تعطیلات باران بارید، پدرم خیلی عصبانی شد. او چیزهایی درباره‌ات گفت که از آدم‌ها انتظار نمی‌رود بگویند. به هر حال، امیدوارم به او صدمه‌ای نزنی.
دوست تو (اما نمی‌خواهم اسمم رو بگم)



خدای عزیز!

لطفاً برام یه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هیچ چیز او تو نخواسته بودم. می‌توانی درباره‌اش پرس و جو کنی.
بروس



خدای عزیز!

برادر من یک موش صحرایی است. تو باید به اون دم هم می‌دادی !!!!
دنی



خدای عزیز!

من می‌خواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اینهمه مو در تمام بدنش.
تام



خدای عزیز!

فکر می‌کنم منگنه یکی از بهترین اختراعاتت باشد.
روث



خدای عزیز!

من همیشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمی‌کنم.
الیوت



خدای عزیز!

از همۀ کسانی که برای تو کار می‌کنند، من نوح و داود را بیشتر دوست دارم.
راب



خدای عزیز!

برادرم یه چیزایی دربارۀ به دنیا آمدن بچه‌ها گفت، اما اون‌ها درست به نظر نمی‌رسند. مگر نه؟
مارشا



خدای عزیز!

من دوست دارم شبیه آن مردی که در انجیل بود، 900 سال زندگی کنم.
با عشق کریس



خدای عزیز!

ما خوانده‌ایم که توماس ادیسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاس‌های دینی یکشنبه‌ها به ما گفتند تو این کار رو کردی. بنابراین شرط می‌بندم او فکر تو را دزدیده.
با احترام دونا



خدای عزیز!

آدم‌های بد به نوح خندیدند « تو احمقی چون روی زمین خشک کشتی می‌سازی » اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همین کارو می‌کردم.
ادی


خدای عزیز!

لازم نیست نگران من باشی. من همیشه دو طرف خیابان را نگاه می‌کنم.
دین


خدای عزیز!

فکر نمی‌کنم هیچ کس می‌توانست خدایی بهتر از تو باشد. می‌خوام اینو بدونی که این حرفو بخاطر اینکه الان تو خدایی، نمی‌زنم.
چارلز



خدای عزیز!

هیچ فکر نمی‌کردم نارنجی و بنفش به هم بیان. تا وقتی که غروب خورشیدی رو که روز سه‌شنبه ساخته بودی، دیدم. اون واقعاً معرکه بود.
اجین





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 5 بهمن 1389 :: توسط : احمد اسکندری

ای‌ که‌ می‌پرسی‌ نشان‌ عشق‌ چیست‌

عشق‌ چیزی‌ جز ظهور مهر نیست‌

عشق یعنی مهر بی‌چون و چرا

عشق یعنی کوشش بی‌ادعا

عشق یعنی عاشق بی‌زحمتی

عشق یعنی بوسه بی‌شهوتی

عشق یعنی دشت گل کاری شده

در کویری چشمه‌ای جاری شده

یک شقایق در میان دشت خار

باور امکان با یک گل بهار


عشق یعنی ترش را شیرین کنی

عشق یعنی نیش را نوشین کنی

عشق یعنی این که انگوری کنی

عشق یعنی این که زنبوری کنی

عشق یعنی مهربانی در عمل

خلق کیفیت به کندوی عسل

عشق یعنی گل به جای خار باش

پل به جای این همه دیوار باش

عشق یعنی یک نگاه آشنا

دیدن افتادگان زیر پا

عشق یعنی تنگ بی ماهی شده

عشق یعنی ، ماهی راهی شده

عشق یعنی مرغ‌های خوش نفس

بردن آنها به بیرون از قفس

عشق یعنی جنگل دور از تبر

دوری سرسبزی از خوف و خطر

عشق یعنی از بدی ها اجتناب

بردن پروانه از لای کتاب

در میان این همه غوغا و شر

عشق یعنی کاهش رنج بشر

ای توانا ، ناتوان عشق باش

پهلوانا ، پهلوان عشق باش

عشق یعنی تشنه‌ای خود نیز اگر

واگذاری آب را بر تشنه تر

عشق یعنی ساقی کوثر شدن

بی پر و بی پیکر و بی سر شدن

نیمه شب سرمست از جام سروش

در به در انبان خرما روی دوش

عشق یعنی مشکلی آسان کنی

دردی از درمانده‌ای درمان کنی

عشق یعنی خویشتن را نان کنی

مهربانی را چنین ارزان کنی

عشق یعنی نان ده و از دین مپرس

در مقام بخشش از آیین مپرس

هرکسی او را خدایش جان دهد

آدمی باید که او را نان دهد

عشق یعنی عارف بی خرقه ای

عشق یعنی بنده ی بی فرقه ای

عشق یعنی آنچنان در نیستی

تا که معشوقت نداند کیستی

عشق یعنی جسم روحانی شده

قلب خورشیدی نورانی شده

عشق یعنی ذهن زیباآفرین

آسمانی کردن روی زمین

هر که با عشق آشنا شد مست شد

وارد یک راه بی بن بست شد

هرکجا عشق آید و ساکن شود

هرچه ناممکن بود ممکن شود

درجهان هر کارخوب و ماندنی است

رد پای عشق در او دیدنی است

سالک آری عشق رمزی در دل است

شرح و وصف عشق کاری مشکل است

عشق یعنی شور هستی در کلام

عشق یعنی شعر، مستی؛ والسلام








نوع مطلب : داستان های عشقی، داستان های عشقی بلند، داستان های فوق العاده، داستان های عشقی (فوق العاده)، 
برچسب ها : چشمه‌ای، LOVE، عشق،

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 4 بهمن 1389 :: توسط : احمد اسکندری

 1- اعتقاد:
اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند.
روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند،فقط یک پسربچه با چتر آمده بود،این یعنی اعتقاد.


2-  اعتماد:
اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد،وقتی که شما آنرا به بالا پرتاب می کنید،او میخندد ..... چراکه یقین دارد که شما او را خواهید گرفت، این یعنی اعتماد.


3-  امید:
هر شب ما به رختخواب می رویم بدون اطمینان از اینکه روز بعد زنده از خواب بیدار شویم.ولی شما همیشه برای روز بعد خود برنامه دارید،این یعنی امید.


با اعتقاد،اعتماد و امید زندگی کنید.





نوع مطلب :
برچسب ها : اکوتاه اما آموزنده،

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 4 بهمن 1389 :: توسط : احمد اسکندری

چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیك (المپیك معلولین)
در شهر سیاتل آمریكا 9 نفر از شركت كنندگان دو100متر
پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند.
همه این 9 نفر افرادی بودند
كه ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم.
آنها با شنیدن صدای تپانچه حركت كردند.
بدیهی است كه آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند
و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند
بلكه هر یك به نوبه خود با تلاش فراوان می كوشید
تا مسیر مسابقه را طی كرده و برنده مدال پارالمپیك شود
ناگهان در بین راه مچ پای یكی از شركت كنندگان پیچ خورد .
این دختر یكی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد
هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند ،
آنها ایستادند،
سپس همه به عقب بازگشتند
و به طرف او رفتند یكی از آنها كه مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگی شدید
جسمی و روانی) بود،
خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت : این دردت رو تسكین میده .
سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند
و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند.
در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند
و 10 دقیقه برای آنها كف زدند




نوع مطلب : داستان های فوق العاده، داستان های عشقی بلند، داستان های عشقی، داستان های عشقی (فوق العاده)، 
برچسب ها : دوستان پاک،

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 30 دی 1389 :: توسط : احمد اسکندری


شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

یک داستان عشقی غم انگیز (حتما بخونید!!!)

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.





نوع مطلب : داستان های عشقی (فوق العاده)، داستان های فوق العاده، داستان های عشقی بلند، داستان های عشقی، 
برچسب ها : یک داستان عشقی غم انگیز (حتما بخونید!!!)، یک داستان عشقی غم انگیز، غم انگیز، یک داستان عشقی،

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 30 دی 1389 :: توسط : احمد اسکندری


دختر كوچكی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینكه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.


بعد از ظهر كه شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.


مادر كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینكه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت كه با اتومبیل بدنبال دخترش برود.

با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی كه آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد.

اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حركت بود، ولی با هر برقی كه در آسمان زده میشد، او می‌ایستاد ، به آسمان نگاه می‌كرد و لبخند می زد و این كار با هر دفعه رعد و برق تكرار می‌شد.

زمانیكه مادر اتومبیل خود را به كنار دخترك رساند، شیشه پنجره را پایین كشید و از او پرسید:

چكار می‌كنی؟

چرا همینطور بین راه می ایستی؟

دخترك پاسخ داد: من سعی می‌كنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عكس می‌گیرد!
 

باشد كه خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفان‌های زندگی كنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نكنید!

 





نوع مطلب : داستان های عشقی بلند، داستان های عشقی، داستان های عشقی (فوق العاده)، داستان های فوق العاده، 
برچسب ها : دختری که خدا از او عکس می‌گرفت،

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 29 دی 1389 :: توسط : احمد اسکندری

http://iranroshan.com/uploads/1345394770.gif

دلنوشته ای از استاد حسن حسینی

http://iranroshan.com/uploads/1345394770.gif

دلم می خواهد زن باشم!

 


تقدیم به همه زنان و مردان  ، چه روشن ضمیر و آگاه

 

چه دربند و اسیر افکار سیاه ....


تقدیم به همه ...

 

چه آنهائی که می دانند  ، چه آنهائی که نمی دانند ...

 

آنهائی که اقرار می کنند و آنانی که انکار .... سین . جیم

 

 


من به زنِ وجودم افتخار می کنم


دلم می خواهد زن باشم... یک زن آزاد... یک زن آزاده


من متولد می شوم، رشد می کنم


 تصمیم می گیرم و بالا می روم.

 

 


 من گیاه و حیوان نیستم. جنس دوم هم نیستم.


 من یک روح متعالی هستم؛ تبلوری از مقدس ترین ها !


ـ من را با باورهایت تعریف نکن ! بهتر بگویم تحقیر نکن!


ـمن آنطور که خود می پسندم لباس می پوشم


قرمز، زرد، نارنجی ، برای خودم آرایش می کنم گاهی غلیظ


می رقصم- گاه آرام ، گاه تند،


می خندم بلند بلند بی اعتنابه اینکه بگویند جلف است یا هر چیز دیگر...


 برای خودم آواز می خوانم حتی اگرصدایم بد باشد و فالش بخوانم،


 آهنگ میزنم و شاد ترین آهنگ ها را گوش می دهم،


مسافرت میروم حتی تنهای تنها ...


.حرف می زنم، یاوه می گویم و گاهی شعر،


 اشک می ریزم! من عشق می ورزم......ـمن می اندیشم...


من نظرم را ابراز می کنم حتی اگر بی ادبانه باشد و مخالف میل تو،


 فریاد می کشم و اگر عصبانی شوم دعوا می کنم...


  حتی اگر تمام این ها باآنچه تو از مفهوم یک زن خوب

 

در ذهن داری مغایر باشد.

 


 
زن من یک موجود مقدس است؛


نه از آن ها که تو در گنجه می گذاریشان یا در پستوقایم می کنی


تا مبادا چشم کسی به آن بیفتد.


نه بدنش و نه روحش را نمی فروشد،حتی اگر گران بخرند.


 اما هر دو را هر وقت دوست داشته باشد هدیه می دهد؛


به هرکه بخواهد، هر جا 
 

 


زن من یک موجود آزاد است.


 اما به هرزه نمی رود.


 نه برای خاطر تو یا حرف دیگری؛


به احترام ارزش و شأن خودش.


 با دوستانش، زن و مرد، هر جایی بخواهد می رود،


 حتی به جهنم!


 
زن من یک موجود مستقل است.


نه به دنبال تکیه گاه می گردد که آویزش شود،


 نه صندلی که رویش خستگی در کند


 و نه نردبان که از آن بالا برود.


 

 
زن من به دنبال یک همسفر است،


 یک همراه، شانه به شانه.


 گاه من تکیه گاه باشم گاه او.


 گاه من نردبان باشم ،


 گاه او.


 مهر بورزد و مهر دریافت کند.

 


 

زن من کارگر بی مزد خانه نیست


 که تمام وجودش بوی قورمه سبزی بدهد


و دست هایش همیشه بوی پیاز داغ؛


 که بزرگترین هنرش گلدوزی کردن و دمکنی دوختن باشد.


 روزهابشوید و بساید


 و عصرها جوراب ها و زیر پوش های شوهرش را وصله کندـ

 


 
زن من این ها نیست که حتی اگر تو به آن بگویی کد بانو!!!!


در خانه ی زن من کسی گرسنه نیست ،


بچه ها بوی جیش نمی دهند،


 لباس ها کثیف نیستند و همیشه بوی عطر غذا جریان دارد؛ 


 اگر عشق باشد، اگر زندگی باشد!

 


 

زن من یک موجود سنگیِ بی احساس و بی مسئولیت هم نیست؛


 ظرافتش، محبتش، هنرش،فداکاریش ، شهوتش و احساسش را آنگونه

 

که بخواهد خرج می کند؛ برای آنهایی که لایق آن هستند.ـ


 
زن من تا جایی که بخواهد تحصیل می کند، کارمی کند،


در اجتماع فعال است و برای ارتقاء خویش تلاش می کند.


 نه مانع دیگران می شود و نه اجازه می دهد دیگران اورا از حرکت بازدارند.


گاهی برای همراهی سرعتش را کم می کند


 اما از حرکت باز نمیایستد.


دستانش پر حرارتند و روحش پر شور؛

 


 
من یک زنم ...


 نه جنس دوم...


 نه یک موجود تابع...


 نه یک ضعیفه ...


 نه یک تابلوی نقاشی شده،


 نه یک عروسک متحرک برای چشم چرانی،


نه یک کارگر بی مزد تمام وقت،


نه یک دستگاه جوجه کشی.

 


 

من سعی می کنم آنگونه که می اندیشم باشم ،


 بی آنکه دیگری را بیازارم...


 فرای تمام تصورات کور،


هنجارهای ناهنجار، تقدسات نامقدس!

 


 
باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانت کنم،


 بی تفاوت و بی احساس باشم،


 بی ادب و شنیع باشم،


 بی مبالات و کثیف باشم.


 اگر نبوده ام و نیستم ،


نخواسته ام و نمی خواهم.ـ

 


 
آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد،


 احترام می خواهد و احترام می کند.
 
من به زن وجودم افتخار می کنم،


 هر روز و هر لحظه ...


 من به تمام زنان آزاده وسربلند دنیا افتخار می کنم


 و به تمام مردانی که یک زن را اینگونه می بینند


 و تحسین می کنند

 

 


آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد،

 

احترام می خواهد و احترام می کند.



نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 28 دی 1389 :: توسط : احمد اسکندری





نوع مطلب : داستان های عشقی، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 26 دی 1389 :: توسط : احمد اسکندری

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید...

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)
دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم




نوع مطلب : داستان های فوق العاده، داستان های عشقی، داستان های عشقی (فوق العاده)، 
برچسب ها : عشق واقعی،

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 26 دی 1389 :: توسط : احمد اسکندری


سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
منشین در پس این بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مکن ای خسته درین بغض درنگ
دل دیوانه تنها دلتنگ
پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دلآزارترین شد چه دلآزارترین
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت اینگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو با ش ازین عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 26 دی 1389 :: توسط : احمد اسکندری

دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریا می دوخت
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
كسی كه خالی وجودم را از خود پر می كرد
و پری دلم را با وجود خود خالی
دلم برای کسی تنگ است
کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است
که بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد
دلم برای کسی تنگ است
که آمد  رفت
...... و پایان داد
کسی ....
کسی که من همیشه دلم برایش تنگ می شود...




نوع مطلب :
برچسب ها : کسی که من همیشه دلم برایش تنگ می شود،

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 26 دی 1389 :: توسط : احمد اسکندری
( کل صفحات : 9 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: احمد اسکندری
منوی اصلی
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
نظرسنجی
نظرتون در مورد عشق چیه ؟







برچسبها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو